تبليغاتX
آلگرو ...اسکیزوفرنی...
نگیر!
چرا؟
یه جوریه خودمو اینجوری نگاه می کنم از قیافه خودم خوشم میاد
باورم نمیشه که ندونی چقدر خوشگلی
بس کن .. حوصله این مزخرفاتو ندارم..
هاه ... چه احساسی داری ؟
خوب!
احساس برهنه بودن نمی کنی ؟
برهنه هستم!
خودت می دونی منظورم چی بود ..
راجع به بستری شدنت برام بگو..
۱۵ سالم بود که پدرم منو در حال کشیدن مواد گرفت..خیلی ترسید و تصمیم گرفت منو بفرسته مدرسه نظامی...اون جریان ساختار و دیسیپلین رو بهت گفتم نه؟..هاه ..خوب معلومه که انداختنم بیرون! من و بابا یه دعوای درست و حسابی کردیم ..اون روم دست بلند کرد.. فرداش تو مدرسه یه پسره مدل موهامو مسخره کرد..من هم از کوره در رفتم ..می خواستم بکشمس ..اگه مارو از هم جدا نکرده بودند می کشتمش.. بعد از اون بابام منو بستری کرد..منو کشوندن اون تو و دو سال اونجا ولم کردن..
پس حتما واقعا ازش متنفری
نه... مرد بدی نیست ..
اگه بابای من همچین بلایی رو سرم می اورد ازش متنفر می شدم..
اصلا!
می دونی ما چقدر خوشبختیم که همدیگرو پیدا کردیم؟
اگه قرار باشه من امشب بذارم برم با من میای ؟
چی؟
اگه من امشب برای زندگی از اینجا برم باهام میای؟
اوهوم..
( شوخیتون گرفته ؟ تو که یه بچه ای اونم که یه تیمارستنیه آخر سرم میشین کارتون خواب!)
من از تو بچه تر نیستم ...
خوب منم ۳۰۰۰۰ دلار دارم ..
لازم نمیشه ..من خودم ۴۰۰۰۰ تا دارم ..اونجا کسایی رو میشناسم که می تونن اولش کمکمون کنن..
( کی یه مشت قاچاقچی دیگه؟)
آره (!)..
( اگه با اون بری یعنی واقعا عقلت رو از دست دادی )
مگه برای تو هم مهمه؟
(آره تو دوست منی)
اون دوست تو نیست !اون فقط کسیه که تو ازش استفاده می کنی تا احساس بهتری نسبت به خودت داشته باشی !...
(برو بمیر تیمارستانی !)
خفه شو ..فاحشه!
(هی اون عادی نیست! )
من هم همینطور.. ما همیشه غیر عادی خواهیم بود هیج وقت نمی تونیم مثه بقیه باشیم !...تو هیج وقت نمی تونی غیر عادی باشی چون بیش از حد ایده آلی!
(هر چی باشه لااقل زشت نیستم )
چرا هستی ! تو خسته کننده ای و فوق العاده تکراری ! خودت هم می دونی
(شما دو تا هر دوتاتون به درد هم می خورید)
ترسیدی؟
هیچ وقت نمی ترسم!
پدر و مادرم میان دنبالم ..
مال من نمیان !
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 0:24  توسط آلگرو غمگین   | 

            

...

فکر کنم وقتشه که این ته سیگارای لعنتی رو جمع کنم....

میشه به من کمک کنید که این ته سیگارارو جمع کنم؟!

اااا ...شما هم سیگار می کشید..

خوب زیاد نگران کننده نیس ...آخه راستش منم سیگار میکشم .. راستشو بخواین هیچکس نمی دونه ...

حالا به من کمک می کنید این ته سیگارارو باهم جمع کنیم ؟!

هه ..بله حتما ! موافقم ...پس بعد از جمع کردن این ته سیگارا باهم بریم یک قهوه تلخ میل کنیم و کلی هم باهم سیگار بکشیم ...

اوه ...آره ...فقط بین خودمون میمونه ...بین خودمون ..

راستش من از سیگار کشیدن شما خوشم میاد ...بله همینطوره ... جنس سیگار شما خیلی خوبه ...

بهتره این ته سیگارارو جمع کنیم .. وگرنه شاید دیگه جایی واسه خودمون هم نذاره ..

راستش من از سیگار کشیدن شما خوشم میاد ...

اما بهتره این ته سیگارارو جمع کنم...

ببخشید میشه به من کمک کنید که این ته سیگارارو جمع کنم ...

اوه بله ...سیگار کشیدن با شما لذت بخشه!!

...راستی شما چه سیگاری می کشید؟؟

.....بهمن کوچیک ؟!! ...موافقم خیلی خوبه ... اسانس هم نداره ..

عالیه ...می تونیم با هم سیگار بکشیم و چای بخوریم...

اما اول این ته سیگارارو جمع کنیم ..

اوه بله ...حاله منم بهم می زنه ...

بله موافقم ...یک موزیک خوب همراه با دود سیگار ...

...

بهتره این ته سیگارارو جمع کنم ..

راستش تنهایی سیگار کشیدن هم می چسبه..

اما بهتره این ته سیگارارو جمع کنم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:5  توسط آلگرو غمگین   | 

 

 

                                   

 

 

من یه آدمم ..مثه آدم های دیگه ...و با نیاز های آدما (!)

آدما برای رفع نیاز هاشون حاضرن دست به هر کاری بزنن ..

حتی اگه مخرب باشه ..

حتی اگه نتیجش داغون شدن روح و جسم خودشون باشه ..

حتی اگه برای راه رفتن نیاز به دیوار باشه !

آدما هر جور که شده می خوان نیازشون رو رفع کنن ... هر جور شده ...

حتی اگه شیوه خوبی نباشه و مخرب برای روح و جسم خودشون ..

و با خودشون فکر می کنن که چقدر بد بختن که برای رفع نیازشون باید دست به چه کار هایی بزنن!

و همش در شک و تردیدن ..

اما آخرش به این نتیجه می رسن که در حال حاضر فقط رفع نیازشون مهمه! و بعد به خودشون قول می دن که دیگه دست از پا خطا نکنن..

اما  باز تکرار می شه و تکرار میشه ..و انقدر تکرار میشه که ..

و باز با خودشون فکر می کنن که چرا باید این کارو بکنن ...و چرا نباید بکنن ...و تمام این چراها مانند چرا به جون اونا می افته و مثل یک خوره روحشون رو تکه تکه می کنه!

و هی با خودشون فکر می کنن که این اعمال یه عمل طبیعیه ...و آیا اگر کسان دیگری در شرایط اون باشن این کارو می کنن یا نه؟

و اون همش در ترسه ...و  این ترسه که اون رو داغون می کنه ...ترس از اینکه از این هم تنها تر شه ...از اینکه کسی نیازشو درک نکنه ...

و اگر هم این نیاز طبیعی باشه ... این ترسه که اونو داغون می کنه (! ) . . .

 و شاید مجبور باشی در تیمارستان ها به دنبال اون بگردی ... اما دیگه اون در شرایطی نیس که بفهمه رفتار ناهنجارش یک ناهنجاری طبیعی بوده!

 

 

 

 

                     

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:36  توسط آلگرو غمگین   | 

 

 

                               

 

     زنی را دیدم که به تنهایی عشق بازی می کرد !

      این اولین گناه تنهاییست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 13:4  توسط آلگرو غمگین   | 

                               

خسته شدم !خسته!!!

خسته از محبت های مزخرف!

خسته از ضر های مفت!

خسته از آمدن ها و رفتن ها!

آمدن هایی که هیج وقت نفهمیدم چه جوری بود!

خسته از رفتن های با خداحافظی و بی خداحافظی !

خسته از تظاهر به دوستی!

خسته از فال فروش ها !

خسته از کسایی که برای کمک فال می خرن!

خسته از اشک هایی که هیج وقت نتونستم به تصویر بکشم!

خسته از بغص هایی که هیچ وقت نتونستم خالیشون بکنم!

 

                                            gomen nasai till the end

                                            i never needed a friend

 

خسته از فیلم نامه نویس ها!

خسته از کارگردان ها

خسته از چایی و شیرینی !

خسته از انگور ها!

انگور هایی که برای شراب شدن خوب چیزی هستند!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 19:14  توسط آلگرو غمگین   | 

داره حالم بهم می خوره ..

حالت تهوع دارم !

هوع !

حالم داره از آدمای آشغال با افکار پوچشون بهم می خوره !

فقط می خوام از این خراب شده فرار کنم ...

از این آدمای بد بو!

آدمایی که عقلشون رو در جای دیگرشون پنهان کردن!

عوضی های آشغال!

ولی روی هم رفته٬ این دفعه از سلیقه زنم بدم نیامد٬ چون پیر مرد خنزرپنزری یک آدم معمولی لوسو بی مزه مثل این مرد های تخمی که زن های حشری و احمق را جلب می کنند ٬نبود. این درد ها٬این قشرهای بدبختی که به سر و روی پیر مرد پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او می بارید٬ شایدهم خودش نمی دانست ولی او را مانند یک نیمچه خدا نمایش می داد و با آن سفره ی کثیفی که جلوی او بود ٬ نماینده و مظهر آفرینش بود.

دلم می خواد بر گردم به همون خونه چوبی و قدیمی خودم! پیش آدمایی که دوسشون دارم ..

هی دلم برا دوچرخه سواری تو اون کوچه های قدیمی تنگ شده !

من از اینجا از بوی گند آدماش از تف هایی که روی زمین ریخته شده حالم بهم می خوره ...

ماریا! ماریا! ماریا!

راهم بده ماریا !

تاب کوچه را ندارم

راهم نمی دهی؟

هوه .... زندگی سخته سخته ...نه زندگی با این آشغالا سخته ..فقط با این کله پوکا!

(هوه ...امروز کلی آش خوردم یا سمبوسه!چقدرم جسبید!)

می دانی؟

زندگی من

 غرق است

دز هزاران عشق بزرگ پاک

 هزاران

 عشق کوچک ناپاک

هوه ... می دونی چی فکر می کنم ؟؟

اینکه این خدا ...این خدایی که شما می گین قادر تواناست ...یه آشغال بیش نیست پس انتطاری هم نباید از این آمای کثافت داشت!

پدر

من

از تو

دو دست دارم

من

از تو

لب دارم

پس چرا نمی توانم

ببوسم

ببوسم ٬ ببوسم٬ ببوسم

و هر بار

درد نکشم؟

ترا قدرتمند می پنداشتم

اما تو ضعیفی

تو

کوچکی

دیدی؟

کفر گفتم

حالاست چاقو هم بکشم

لاشخورها!

بالهایتان تنگتر!

در بهشت جا کم است

گفتم تنگتر!

چرا بالهایتان خیس است؟

چرا بالهایتان از ترس مرده؟

اما تو

عود زده عود خور

من

شکمت را سفره خواهم کرد

من

شکمت را جر خواهم داد

از اینجا

تا

آلاسکا

ولم کنید

کسی جلو دارم خنواهد شد!

دروغ گفتم

آیا حقش را داشتم؟

آرام باشم؟

از این هم آرامتر؟

ممکن نیست!
می بینید

باز

آسمان سرخ است از خون کشتار

باز

ستاره ها سر بریده اند

هی!

با توام آسمان

بردار کلاهت را

دارم سان می بینم

صدایی بر نمی خیزد

جهان گوش گنده اش را

گوش پر ستاره پر کهنه اش را

بر روی دست گذاشته است

خفته است

 

مایاکوفسکی!

 

 

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 15:56  توسط آلگرو غمگین   | 

 

سیاه و سفید ...

کل زندگی من همینه !

من به لکه های سیاه عادت کردم ...عادت!

هوه...آخه من به سیاه ایمان دارم! اما لعنت به هرچی زرده ... 

زیاد به اون بالا بالایه اعتقادی ندارم و همچنین تو!

من از خوردن یه فنجون قهوه در کنار تو لذت می برم ...اما من به تو اعتقادی ندارم ...

من از رقصیدن با تو لذت می برم ..اما به تو اعتقادی ندارم ...

من از خوابیدن در کنار تو لذت می برم ..اما من به تو اعتقادی ندارم!

من همیشه چشم های تو رو دوست داشتم ...اما هیچ وقت به تو ایمان نداشتم !

من هیج وقت به دنیای تو ایمان نداشتم!

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 23:27  توسط آلگرو غمگین   | 

من هنوز دارم می نویسم ..اوه ...خیلی وقته که دارم می نویسم ...دیگه همه اونایی که می نوشتن دست از نوشتن ورداشتن اما من هنوز دارم می نویسم ...این نوشتن تا کی ادامه داره ؟؟

لالالالا لالا    لالا !

گاهی اوقات آدما فراموش شدن ...اما نه فراموش نشدن جذب شدن ..تو پوست و استخون آدم!
فکر کنم به زودی پوکی استخوان بگیرم ...

خیلی حس بدی دارم ! دلم واس خودم می سوزه!

دلم می خواد بالا بیارم ...اما فکر نکنم این دفعه واسه آشغالی آدما باشه !

my love for    you    insatiable

 

هنوزم گریمو در میاری لعنتی ...

نه نه ..

این مال خیلی وقت پیشه آره خیلی وقت پیش ..

فکر کنم اون موقع رو یادم نمیاد...

اوه

نه نه

این ماله قبل از تولده ٬ قبل از هر گونه رابطه جنسیه ! آره آره..

باور کن . ..فکر کنم اون موقع تو پیش من بودی ...

آره آره ...

حالا می فهمم اون ترس ها از کجا بوده ..

 

هنوزم گریمو در میاری لعنتی ...

انگار هیج کی نیست ...هیچ کی ...

تو تو پوست و استخوان من نفوذ کردی لعنتی ...

من می خوام برگردم سر جای قبلم ...من سردمه ! سردمه ! هی نمی خوای منو برگردونی پیش خودت؟!

تو هنوزم می تونی گریه منو در بیاری لعنتی ...

من تو رو تو پوست و استخوان خودم حس می کنم !

مواظب باش پوکی استخوان نگیرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 22:38  توسط آلگرو غمگین   | 

 

هی  پسر می دونی چیه .. تا حالا فکر می کردم که فراموش کردن آدما خیلی سخته ...اما نه این طورا هم نیست گاهی اوقات فراموش کردن آدما خیلی آسون تر از به یاد داشتنشونه ..خیلی آسون تر باور کن ...

می دونی من فکر می کردم آدما خیلی تو زندگیم نقش دارن اما نه این جوری نیس ...باور کن !

آدما فقط هر از گاهی می رن و میان ...

ناراحت کردنو خوشحال کردنشونم نباید رو  من تاثیری داشته باشه هان ؟! آدما هیچ وقت جاودانه نیستن ..همینطور زندگی !

اینجا آدما فقط نقش خالی نبودن رو دارن ...

چیزی که مهمه صدای ویالون قدیمی و نقاشی و رنگ ها و پیانو و رقص بالرین هاس

بالرین ها گاهی تک نفره گاهی دو نفره و گاهی چند نفره می رقصن! اما آیا تو به این توجه کرده بودی ...

مطمئن هستم که تو این کارو نکردی ...

اصلا می دونی چیه توجه کردن کار شماها نیست ...

نشانش می دادم ٬ زنباره های قرتی را !...

آره ..اینجا آدما معنی ریز نقش می دن ! اهمیتشون آنچنان نیس اما گاهی برا خالی نبودن خوبن!

باور کن !

می دونی دیگه من اون یاسی قدیمی نیستم ...حالا خیلی قدیمی تر از قدیمام ٬باور کن ...

می دونی تازه یاد گرفتم چه جوری شنواییم رو تحت نفوذ خودم قرار بدم ...یعنی هر چی رو که دلم بخواد می شنوم ...آخه دیگه حوصله حرفای بی خود این ریز نقشارو ندارم ...

هی می دونی ...اگه یه رنگ بد گذاشته بشه می تونه بقیه رنگ ها رو خراب کنه !

من از اشتباه گذاشتن رنگ ها عصبی می شم ...ولی دارم سعی می کنم که اینو یه تجربه بدونم ..هان؟

هی می دونی کاش دیگه به دنیا نیام ..زیاد حوصله زندگی رو ندارم ..

خوب آخه یکم سخته ؟نه پسر..

راستی پسر دلم گاهی اوقات برات تنگ میشه ولی چیزی احساس نمی کنم ..

می دونی چیه ...دوست دارم اما زیاد بودن نبودنت فرقی نداره ..جالبه نه؟؟ هان!

هوه زندگی تخمی تر از این حرفاس ..ها؟!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط آلگرو غمگین   | 

 

هی رفیق ! می دونی دوباره اون احساس عجیب همیشگی اومده سراغم ...

احساس تنهایی..احساس رعب ...

و همه چیز چقدر عجیب و ترسناک به نظر می رسه!

می دونی احساس می کنم حتی سایه م هم ازم خسته شده ..هوه ...اونم دیگه حوصله منو نوشته های گندیدمو نداره ...

هی رفیق دیگه از این تنهایی لعنتی خسته شدم ..

دیگه حوصله تنها رقصیدنو ندارم !

هی ! خیلی وقته که من دارم تنها می رقصم ...باور کن دیگه خسته شدم ..

هی رفیق ...دلم برا روزای خوش تنگ شده ...

برا رقص بالرین ها و صدای اون ویالون قدیمی ...هوه ...

هی ...اما الان از اون بالرین ها فقط سایه های سیاهی تو تاریکی روی دیوار مونده ...

و همه چیز چقدر تاریک و سیاه به نظر می رسه!

هی دیگه داره حالم از اون زخم ها بهم می خوره ... مثه خوره به جون آدم میفتنو تکه تکت می کنن ..

آره احمقانس ...خیلی هم احمقانس!

اوه !

هی دیگه هیچی تو وجودم نیس! آره لعنتی هیچی! هی دیگه از خون و لبخندی هم خبری نیس!

هی من خسته شدم ...آره من از این هیچی خسته شدم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:23  توسط آلگرو غمگین   |